Posted On ژوئیه 31, 2008

دسته‌بندی شده در اندیشه ها

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختی ها باید زیبا ترین ها را بیافرینند

Posted On ژوئیه 31, 2008

دسته‌بندی شده در اندیشه ها

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

روی هر پله که باشی خدا یک پله بالا تر از تو ایستاده نه به این خاطر که خداست به این خاطر که دستت و بگیره

عیدانه

Posted On ژوئیه 31, 2008

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد

رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد

دل ساده ایست دارایی ما

آنهم شب عید تقدیم تو باد

مرگ

Posted On ژوئیه 31, 2008

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

یک روز به پایان زندگی خواهم رسید آمادگی من برای پذیرش مرگ بستگی به این دارد که چقدر از زندگی ام راضی بوده ام اگر احساس کنم که برای خودم و انگیزه های درونی ام زندگی کرده ام هر چند که سخت گذشته باشد باز هم راضی خواهم بود ما مرگ را بسیار دور می بینیم و برای همین خود را برای پذیرش آن آماده نمی بینیم  خیلی از ما اصلا خوشمان نمی آید که از مرگ صحبت کنیم اما…

انسان های سالم نگاهی منطقی تر به مرگ دارند و این واقعیات را راحت تر می پذیرند.

جذب

Posted On ژوئیه 24, 2008

دسته‌بندی شده در اندیشه ها

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

وقتی تو پیش خود می گویی “دیداری خوشایندو یا سفری لذت بخش در پیش خواهی داشت”در واقع نیرو ها و عواملی را جلوتر از جسم خود می فرستی تا ترتیب دیدار یا سفری خوشایند را برایت بدهد وقتی هم قبل از دیدار سفر یا خریدی در خلق خوی بد باشی یا از چیزی نا خوشایند ترس و وحشت داشته باشی نیرو های نا مرئی را جلوتر از خود می فرستی که باعث نوعی نا خوشایندی می شود افکار ما یا به عبارت دیگر حالت ذهنی ما همیشه مشغول به کار است و جلو جلو در حال راست و ریس کردن خوب یا بد برای ما است.

Posted On مه 21, 2008

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده یک پاسخ

********دوست داشتن ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست دوستی آن استکه یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هیچ گاه نفهمد!********

فرشته ی یک کودک

Posted On مه 20, 2008

دسته‌بندی شده در داستانک

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

محبت در مادر هم چون معنا در کلمه است.

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید((می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم به آنجا بروم؟))

خداوند پاسخ داد از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد :( (فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.کودک ادامه داد:((من چه طور می توانم بفهمممردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟)).

خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین وازه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کردو با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذاردو به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ناراحت خواهم بود.خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید:خدایا اگرباید همین حالا بروملطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی نداردبه راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

مسعود صادقی

love

Posted On مه 19, 2008

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده یک پاسخ

the love in your heart

was’nt put there to stay

love is’nt love till

you give it a waye

Posted On مه 19, 2008

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده 3 پاسخ

*****دل نوشته هایی به قلم دل*****

تقدیمبه کسی که یادش تنها مونس تنهایی های منه

Posted On مه 19, 2008

دسته‌بندی شده در Uncategorized

دیدگاه‌های گذاشته شده 2 پاسخ

من بر روی خاکی قدم می نهم که به جای عشق و علاقه نگاه های درهم و پریشان حکم فرماست.

بزرگان در دیار من عشق و عاشقی رامرده می شمارند ولی من هنوز از پنجره به اعماق کوچه ی غبار گرفته می نگرم تا شاید نسیم بهاری بوی تو را به این دیار بی انتها بیاورد و نگاهم در کوچه ی سرد بی کسی با نگاهت در امیزد.

ای کاش مرا با خود به شهری ببری که از نفس هر عاشق حرارت عشق و علاقه به بینهایت سیر کند.

متین

صفحه‌ی بعد »
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.