یک روز به پایان زندگی خواهم رسید آمادگی من برای پذیرش مرگ بستگی به این دارد که چقدر از زندگی ام راضی بوده ام اگر احساس کنم که برای خودم و انگیزه های درونی ام زندگی کرده ام هر چند که سخت گذشته باشد باز هم راضی خواهم بود ما مرگ را بسیار دور می بینیم و برای همین خود را برای پذیرش آن آماده نمی بینیم خیلی از ما اصلا خوشمان نمی آید که از مرگ صحبت کنیم اما…
انسان های سالم نگاهی منطقی تر به مرگ دارند و این واقعیات را راحت تر می پذیرند.
وقتی تو پیش خود می گویی “دیداری خوشایندو یا سفری لذت بخش در پیش خواهی داشت”در واقع نیرو ها و عواملی را جلوتر از جسم خود می فرستی تا ترتیب دیدار یا سفری خوشایند را برایت بدهد وقتی هم قبل از دیدار سفر یا خریدی در خلق خوی بد باشی یا از چیزی نا خوشایند ترس و وحشت داشته باشی نیرو های نا مرئی را جلوتر از خود می فرستی که باعث نوعی نا خوشایندی می شود افکار ما یا به عبارت دیگر حالت ذهنی ما همیشه مشغول به کار است و جلو جلو در حال راست و ریس کردن خوب یا بد برای ما است.
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید((می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم به آنجا بروم؟))
خداوند پاسخ داد از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد (فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.کودک ادامه داد:((من چه طور می توانم بفهمممردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟)).
خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین وازه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کردو با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذاردو به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ناراحت خواهم بود.خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید:خدایا اگرباید همین حالا بروملطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه ی او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی نداردبه راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
من بر روی خاکی قدم می نهم که به جای عشق و علاقه نگاه های درهم و پریشان حکم فرماست.
بزرگان در دیار من عشق و عاشقی رامرده می شمارند ولی من هنوز از پنجره به اعماق کوچه ی غبار گرفته می نگرم تا شاید نسیم بهاری بوی تو را به این دیار بی انتها بیاورد و نگاهم در کوچه ی سرد بی کسی با نگاهت در امیزد.
ای کاش مرا با خود به شهری ببری که از نفس هر عاشق حرارت عشق و علاقه به بینهایت سیر کند.
کل بایگانی ما را جستوجو کنید و مقالات رویاهایتان را بیابید.
از کلیدواژهها، برچسبها، یا اگر میدانید از عنوان نوشته یا بخشی از آن استفاده کنید.
بخت آن هست که چیزی برایتان پیدا کنیم.